تبليغاتX
حبیب

حبیب

بس است مویه بیا راه دیگری بزنیم بیا به گوشه عشاق هم سری بزنیم

قاصدکان خوش خبر

شعری از استاد سعید بیابانکی

قاصدکان خوش خبر چندی است
گرد در و بام من نمی گردید
از قاصد روزهای بارانی
رفتید ولی خبر نیاوردید

ای قاصدکان خوش خبر اینجا
کار من دل گرفته بی صبری است
این خانه شبیه خانه ی نیما
از هر طرفی که می روی ابری است

در شعر اگر من و رفیقانم
از حافظ و از فروغ می گوییم
اما به هوای سکه ای زرین
پشت سر هم دروغ می گوییم

امروز اگر من و رفیقانم
تیغ آخته ایم بر گلوی هم
دیروز پر از بگو مگو بودیم
"ما چون دو دریچه روبروی  هم" ۱

بی شاعر روزهای بارانی
"هر لحظه غمی و هر غمی دردی " ۲
خنجر همه در کف رفیقان است
ای وای چه روزگار نامردی

سنگیم میان شهر سنگستان
شعر از غم ما مگر فروکاهد
شاعر! غزلی ترانه ای بیتی ...
این شهر هوای تازه می خواهد

با وعده به هیچ می فروشندت
ای وای چه روزگار ارزانی
آی ای اخوان که خفته ای در طوس
بر خیز که سرکنی زمستانی

چندی است به لاک غم فرو رفته است
این شهر فسونگر برادر کش
از سکه فتاده غیرت و مردی
ما شاعرکان به سکه ای دلخوش

ای قاصدکان خوش خبر چندی است
این خانه ی دل گرفته کم نور است
آشفتگی ترانه های من
از دوری قیصر امین پور است ....


*
۱: م. امید
۲: مصرع از مجید زهتاب است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:12  توسط محسن   | 

یاد حضرت حافظ

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:52  توسط محسن   | 

علی هم می توانست اما...

 
شعری تکان دهنده از علیرضا قزوه
خلیفه نیستی

سلطان هم

فقط امام اول مظلومانی

و جای پنج سال

می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی

می‌شد که شامات را

چون دندانی کند و پراکند

که سهم بچه‌های ابوسفیان باشد

و در امارت کوفه

کاری هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

می‌شد هر سال

به هند و پارس

به چین و ماچین دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا کند

چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام

در تالارهای آینه و مرمر

و پشت درهای بسته

می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد

یکی مشاور اعظم

یکی وزیر خزانه‌داری کل

می‌شد کاری کرد

که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد

یا کاره‌ای که زهر نریزد

یا نه

حکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد

حکومت عراق، سهم حسین

حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی

با حقوق ارزی آن روز

به اندلس فرستاد

می‌شد محمد حنفیه

سفیر سازمان ملل باشد

مانند این پسرخاله‌ها

که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!

می‌شد کنار رود فرات

کاخی سبز ساخت

برای تابستان‌ها

سری به بغداد زد

بر بالای کوه ابوقبیس

کاخی سپید داشت

چیزی شبیه کاخ سعدآباد

شبیه کاخ ملک فهد

کاخی بلندتر از خانه‌ خدا

می‌شد که بعد خود

به فکر پادشاهی فرزندان بود

مثل همین ملک حسین و ملک حسن

مثل همین حیدر علی‌اف

و اف بر این دنیا...

می‌شد که امام علی بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همین امام علی رحمانف

می‌شد با خانم رایس دست داد

می‌شد انبان خویش را پر کرد

از شیر مرغ و جان آدمیزاد

از وعده و وعید

و افطاری داد از بیت‌المال

و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید

با میمون و سگ بازی کرد

رقاصه‌های روم را دعوت کرد

با چشم‌بندی و آتش‌بازی

شب را به صبح رساند

در برج‌های دوبی سهمی داشت

در بازار بورس دستی...

نشست بالای تختی و

کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت

یا دست کم

هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کرد

یک شمشیر مرصع

که نام تو بر آن حک شده باشد

این تحفه‌ها از هند است

آن جامه‌ها از روم

این فرش‌های ابریشمین از ایران...

جشنی بگیر

بگو که شاعران قصیده بخوانند

شب را زود بخواب

که کاترینا و سونامی در راه است

برای کندن چاه

به بردگان سیاه فرمان بده

به شرکت‌های چند ملیتی

برای بردن نان فرصت نیست

این را به سازمان غله و نان بسپار!

این وقت شب

نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی

می‌دانم

این‌گونه شعرها خوب نیستند

اما مولای من!

آن کفش‌های وصله‌دار هم

مناسب پای حضرت حاکم نیست!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:12  توسط محسن   | 

رمضان

 شعری از دكتر علی‌رضا قزوه  در باره ماه مبارک رمضان 

بی تو ای جان جهان، جان و جهان را چه كنم؟ 

    خود جهان می‌گذرد، ماندن جان را چه كنم؟


ماه شعبان و رجب، نم‌نم اشكی شد و رفت    

 خانه ابری‌ست خدايا! رمضان را چه كنم؟


شانه بر زلف دعا می‌زنم و می‌گريم    

 موسی من! تو بگو روز و شبان را چه كنم؟


صاحب "حيّ علی ...!"  لقمه‌ی نوری برسان   

  سحر از راه رسيده‌ست، اذان را چه كنم؟


كاتبان تو مرا خطّ امانی دادند  

    كشته‌ی خال توام، خط امان را چه كنم؟


كاشكی جرم عيان بودم و تقوای نهان 

    پيش تقوای عيان، جرم نهان را چه كنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:29  توسط محسن   | 

پاسخ آیینه

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار میگذرد با شتاب عمر

فکری کنید، فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

                        فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست   

تنها یکی به قله تاریخ می رسد

هر مرد پا شکسته که  تیمور لنگ نیست

(محمد سلمانی )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:56  توسط محسن   | 

کوچه

کوچه شعری زیبا از خانم هما میرافشار در جواب شعر زیبای کوچه از آقای فریدون مشیری

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید بچشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم،
گویا زلزله آمد،
گویا خانه فروریخت سر من،

بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بودونبودی
توهمه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم.
گر بمیرم ز غم دل،
بی تو هرگز تستیزم.
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم،نتوانم
بی تو من زنده نمانم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:5  توسط محسن   | 

شعشعه خدا( شعری از استاد فرامرز میرشکار )

شعشعه ی خدانبود اگرنبودفاطمه

جلوه ی كبريا نبوداگرنبودفاطمه

درره خلقت جهان هيچ بهانه اي دگر

درنظرخدانبود اگرنبودفاطمه

خلقت احمدارچه بودعلت خلق ما ولي

خلقت مصطفي نبوداگرنبودفاطمه

بردرباب علم حق  نوشته اند اين سبق

علي مرتضي نبوداگرنبودفاطمه

بادل كوثرخدا  دربرهوت انزوا

هيچ كس آشنانبود اگرنبودفاطمه

عشق كه نازغمزه اش؛ برده دل از كف جهان

 اين همه دلربا نبود اگر نبودفاطمه

اوست كه ذكر ياربش ولوله درجهان فكند

ورنه زكس صدانبوداگرنبودفاطمه

به هرچه دين ومذهبي  صلاي مي زنددلت

معرفت خدانبوداگرنبودفاطمه

هاي ملائكه چرامعترضيد بي سبب؟

كه نامي ازشمانبود اگرنبودفاطمه

اوست دليل لطف او    ورنه به ملك هستي اش

با كسش اعتنانبوداگرنبودفاطمه

برلب طفل اين جهان  هرچه كه گشته روح من

واژه ي ابتدانبود     اگرنبودفاطمه

باغ محبتي كه دل  درپي اوست روز وشب

اينهمه دلگشانبوداگرنبودفاطمه

خون خدا به صدنوا  مي زنداين چنين صلا

شورش كربلا نبوداگرنبودفاطمه

وه كه چه مي كند به جان تشنگي قيامتم

آب درآن سرانبوداگرنبودفاطمه

روزقيامتي كه خلق  هركه به جانبي دود

جاده ي  التجانبود اگرنبودفاطمه

ناله ما براوكم است معني اسم اعظم است

ربي وربنانبود اگرنبود فاطمه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:12  توسط محسن   |